دستگیری....
نقل است از ابو سعید ابو الخیر که روزی مستی را دید به نزدش شتافت و گفت دست به من ده مست گفت برو شیخ دستگیری کار تو نیست....
پی نوشت:به همه دوستان رفته ....
مار بچه
امیر محمد مظفر وقتی بر شاه شیخ ابو اسحق پیروز شد و شیخ را از توی تنور خانه سید بیرون اوردند و با فرزند خردسالش علی سهل نزد امیر محمد بردندشیخ از طفل پرسید:شنیده ام خط خوب مینویسی،یک سطر بنویس! علی سهل این دو بیت را نوشت: سعادت به بخشایش داور است نه در چنگ و و بازوی زور اور است چو دولت نبخشد سپهر بلند نیاید به مردانگی در کمند
همه انتظار داشتند صله ای مناسب پاداش گیرد طفلک اما امیر محمد به مامورین گفت : ما ربچه است ....!
این هم از سر نترس و زبان سرخ ....!
پلنگ و مفنگ...
...در تاریخ است شاه عباس سیاست تفرقه بنداز و حکومت کن را به خوبی اجرا می نمود که از ان به جنگ پلنگ و مفنگ نام برده میشد که بعد ها به جنگ حیدری نعمتی تبدیل شد....
عرض ادبی تازه
... بعد از 150 روز دوری از وبلاگ عرض ادبی دارم به معدود دوستانی که از سر لطف به خانه ام مهمان میشدند امید دارم بشود به سان قبل نوشت و از نظر گاه شما دوستان اگاه شد
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
یا حق
الیما
...درسالهای گذشته نوعی از پیازچه کوهی در مازندران می خوردیم که کمی دسترسی به ان برایم طی سالهای اخیر سخت شده بود تا اینکه در نوروز امسال ان سبزی برایم خوردنی شدپ! نام سبزی در زبان محلی الیما با( فتح الف)است و می گویند در ان نوعی از سبزی است که معروف به خل (کسر خ)است و هر کی از ان بخورد خل یا دیوانه میشود .... !
ببینیم امسال چه میشویم با الیما خوری....؟
پی نوشت: فاصله ادمی تا دنیای دیگر کمتر از هر چه به فکر اید است.... از تصادفی در جاده هراز در تونل اخر امام زاده هاشم جان سالم به در بردیم....در حالیکه هنوز بدنم می لرزد از به خاطر اوردن ان صحنه سر خوردن ماشین و برخورد با ماشین روبه رو ....
تاوان فرش ننداختن...
شاه اسماعیل دوم، زمانیکه می خواست بعد از مرگ شاه طهماسب به تخت سلطنت جلوس کند ، جناب مجتهد الزمانی شیخ عبد المعالی رابا اکابر افاضل طلبیده،برزبان اورد که این سلطنت حقیقتا تعلق به حضرت امام زمان دارد،و شما نایب ان حضرت هستید و از جانب ان حضرت ماذونید به رواج احکام اسلام و شریعت،قالیچه مرا شما بیندازید و مرا شما بر این مسند بنشانید ... حضرت سیخ زیر لب فرمودند:پدر من فراش کسی نبود ! و این سخن را پادشاه شنید و هیچ نگفت و به رای خود بر مسند پادشاهی نشست ... از ان پس پادشاه جهان پناه پرتو التفات بر احوال این طبقه کریمه نینداخت....!
مثل لندن...
...مظفرالدین شاه سئوال کرد:مقصود از مشروطیت چیست؟
گفتند:عدل و علم و ترقی و ابادانی مملکت...گفت:یعنی تهران مثل لندن شود؟
گفتند:بلی... گفت:چه بهتر از این!
و ما صاحب مشروطه شدیم... خلاص!
به همین سادگی... فاتحه!
یاد ایام....
... چند سالی گذر مستوفی و قلی ساکن باشی و تحت شرایطی که هر روز از انجا بتونی رد شی و باز هم بنا به شرایط خاص این کار رو انجام ندی ... ولی نمی تونی دل از کوچه پس کوچه های اون بکنی و از گذر قلی رد بشی و خونه جلال ال احمد رو ببینی که کنارش ساندویجی شده و کوچه اش که به زحمت اگه راننده خوبی نباشی نمی تونی برونی ... تازه یه خورده که بری وسطای گذر تازه می بینی بساط کفاش جماعت اونجا ردیفه و انواع و اقسام نیاز کفش یه کشور (اغراق نیست) تو منطقه قدیمیه جلال و سید طبا طبائی و مصطفی دیونه و ممد طالقانی ، اونجا تولید میشه و بازم نمی تونی دل از کوچه های تنگش بکنی که با طاقی های کوچیکش و گلدون هائی که برخی صاحب خونه های قدیمیه اهل صفا جلو در گذاشتن ... موندم چی بود و چی شد طی یه قرن اخیر این محله که زمانی برای خودش کیا و بیائی داشت و لوطی هاش معروف بودن و حال باید بوی چسب و حلا ل به جای اون همه گل و جوی هائی رو بگیره که به قول زنده یاد علی حاتمی :یه کارد سلاخ تو دلم .....

